ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
510
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
و دل بجاى داريد كه مقصود رسيديم ، چون ساعتى برآمد روشن گشت ، كوشكى ديدند از سيم كرده سپيد سخت عظيم ، و صد هزار گونه تصاوير برو نگاشته ، و صورت سليمان ابن داود عليهما السلام نشستى [ 1 ] بر آن جايگه كرده ، در ميان كوشك تختى نهاده از سيم و از گرد بر گرد ، شوشهاى زر بمرواريد و جوهر مرصع بكرده ، و مردى بر سر آن خفته مرده كه پنداشتى هنوز زنده است ، و اندك ميل بر دست راست كرده ، و جامهء بمرواريد پوشيده ، و تاجى بر سر نهاده ، كنيزكى مرده بر بالين وى نشسته ، كه پندارى ما هست از نيكوئى و لوحى از لاژورد بر بالين مرد نهاده ، بر آن جايگه نبشته به دو سطر : سطر اول نام خداى تعالى و دوم سطر نبشته كه : هذا ياسر [ 2 ] بن آيين [ 3 ] بن سليمان ، و بر تخت نبشته كه : هر كس از آدميان كه بدين شهرستان رسد و بدين كوشكهاى اندر آيد و اين عجايبها ( 338 - آ ) بيند و جهانيان را خبر دهد اگر خواهد كه توانگر بيرون شود زير بالين اين تخت بكند و آنچ ياود [ 4 ] برگيرد ، چون ملك حمير آن لوح را بر خواند وزير را خبر كرد و زير تخت بشكافتند صندوقى پديد آمد از آهن و قفلى بر آن نهاده چون قفل بگشادند و بديدند خنبرهء [ 5 ] ديدند هم از آهن چينى و سرى عظيم محكم بر آن نهاده ، چون بازگشادند چيزى ديدند در آن خنبره [ 5 ] خوش بوى [ و ] مانند خاكستر ، و خنبره پر بود ، ملك حمير گفت اين خاصهء امير المؤمنين باشد . پس از برابر آن كوشك ايوانى ديدند درهاء آن از سيم بنقش كرده ، قفل بر نهاده ، چون بازگشادند صندوقها ديدند نهاده همه پر از جوهرهاى قيمتى كه توانگرى هر چه در علم از آن بود ، بعد از آن ملك حمير [ و ] بعضى مردمان كه با وى بودند ( كه لشكر همه در شهرستان نيارستند رفتن از بيم آن طلسمهاء هول ) آنچ بر توانستند گرفتن برگرفتند از آن جوهر هاء قيمتى و بيرون آمدند و ملك حمير لشكر را باز گفت از آنچ ديده بود از عجايب بسيار و مال و نعمت بىشمار و گفتا هر كس [ را ] كه هوس تماشا و نعمت است در شود . پس چون لشكر قصد شهرستان كردند ، خواستند كه در روند چندانك در شهرستان طلب
--> [ ( 1 ) ] ظ : نشسته بر آن جايگه كرده - يعنى صورت سليمان را به حال نشسته آنجا نقش كرده [ ( 2 - 3 ) ] كذا بىنقطه ؟ [ ( 4 ) ] ياود - لهجهاى از : يابد [ ( 5 ) ] اصل : حنبره - خنبره يعنى خمره